خدايان نجاتام نميدادند
پيوند ِ تُرد ِ تو نيز
نجاتام نداد
نه پيوند ِ تُرد ِ تو
نه چشمها
و نه دستهایات
کنار ِ من قلبات آينهئي نبود
کنار ِ من قلبات بشري نبود...
دوست ات داشتم
و افسوس
که همه چیز را خودت خراب کردی و رفتی
مطمئن باش که
هیچ وقت نمی بخشم ات حتی اگر خدا بخواهد...
تنهایم بگذار که باز هم
مثل همیشه
چو ریگ بیابان
دروغ می گویی...
ميان خورشيدهاي هميشه ،
زيبايي تو ، لنگري ست ؛
خورشيدي که
از سپيده دم همه ستارگان ،
بي نيازم مي کند.
نگاهت ،
شکست ستم گري ست ؛
نگاهي که عرياني روح مرا ،
از مهر ،
جامه اي کرد ؛
بدان سان که کنونم ،
شب بي روزن هرگز ،
چنان نمايد که کنايتي طنز آلود بوده است ؛
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز ديگري ست .
آنک چشماني که خميرمايه مهر است
وينک مهر تو :
نبردافزاري ،
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه کنم .
آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم ،
به جز عزيمت نابه هنگامم گريزي نبود ،
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
ميان آفتاب هاي هميشه
زيبايي تو
لنگري ست.
نگاهت
شکست ستم گري ست.
و چشمانت
با من گفتند
که فردا
روز ديگري ست.
زدلبرم که رساند نوازش قلمی؟
من لب می خواهم
لب هایت را به من بده
تا در آنها بریزم کلماتی را که
یک عمر
آرزوی شنیدن اشان را از دهان ات داشتم...
تو به من گفتی : هرگز...
و مرا تلخی این "هرگز"
کشت...
آنقدر زیبایی که نزدیک است باران بیاید...
ديدي آخر تنها ماندي به درد ...
در زمستان وقتی برف می بارد، کوه ها عروس می شوند
با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند...
....
روزی که تو باز آیی
با این دل غم پرور
من با تو چه خواهم کرد....
روا بود آیا که این چنین دل ببری؟
....
باد
همیشه یکسان خواهد ورزید
اما نه برای تو ...
آنجا که تو باشی
باد همیشه بی قرار و نابسامان
به فریاد بدل می شود
به سوز دل
و هیاهو
و گم می شود در خرمن بی کرانه گیسوانت ...
بسان نسیمی از روی خود برخواهم خاست،
درها را خواهم گشود...