تبليغاتX
یک درخت گیلاس عاشق

Birds #6

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 15:2 توسط سیما |

خدايان نجات‌ام نمي‌دادند
پيوند ِ تُرد ِ تو نيز
نجات‌ام نداد
 

نه پيوند ِ تُرد ِ تو
 

                              نه چشم‌ها

                                                                           و نه دست‌های‌ات

 

کنار ِ من قلب‌ات آينه‌ئي نبود

کنار ِ من قلب‌ات بشري نبود...

دوست ات داشتم

و افسوس

که همه چیز را خودت خراب کردی و رفتی

مطمئن باش که

هیچ وقت نمی بخشم ات حتی اگر خدا بخواهد...

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 14:14 توسط سیما |

Made for walking

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:27 توسط سیما |

تنهایم بگذار که باز هم

مثل همیشه

چو ریگ بیابان

دروغ می گویی...

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:21 توسط سیما |

serenity

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:58 توسط سیما |

ميان خورشيدهاي هميشه ،
زيبايي تو ، لنگري ست ؛
خورشيدي که
از سپيده دم همه ستارگان ،
بي نيازم مي کند.
نگاهت ،
شکست ستم گري ست ؛
نگاهي که عرياني روح مرا ،
از مهر ،
جامه اي کرد ؛
بدان سان که کنونم ،
شب بي روزن هرگز ،
چنان نمايد که کنايتي طنز آلود بوده است ؛
و چشمانت با من گفتند
که فردا
روز ديگري ست .
آنک چشماني که خميرمايه مهر است
وينک مهر تو :
نبردافزاري ،
تا با تقدير خويش پنجه در پنجه کنم .
آفتاب را در فراسوهاي افق پنداشته بودم ،
به جز عزيمت نابه هنگامم گريزي نبود ،
چنين انگاشته بودم.
آيدا فسخ عزيمت جاودانه بود.
ميان آفتاب هاي هميشه
زيبايي تو
لنگري ست.
نگاهت
شکست ستم گري ست.
و چشمانت
با من گفتند
که فردا
روز ديگري ست.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 9:44 توسط سیما |

 

 زدلبرم که رساند نوازش قلمی؟

+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:12 توسط سیما |

من لب می خواهم

لب هایت را به من بده

تا در آنها بریزم کلماتی را که

یک عمر

آرزوی شنیدن اشان را از دهان ات داشتم...

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 22:8 توسط سیما |

تو به من گفتی : هرگز...

و مرا تلخی این "هرگز"

کشت...

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 16:27 توسط سیما |

آنقدر زیبایی که نزدیک است باران بیاید...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 15:17 توسط سیما |


ديدي آخر تنها ماندي به درد ...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 12:0 توسط سیما |


در زمستان وقتی برف می بارد، کوه ها عروس می شوند

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:45 توسط سیما |


با دل من آسمان ها نیز تنگی می کنند...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 11:29 توسط سیما |

....

روزی که تو باز آیی

با این دل غم پرور

من با تو چه خواهم کرد....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 20:38 توسط سیما |

روا بود آیا که این چنین دل ببری؟

....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 15:50 توسط سیما |

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 7:26 توسط سیما |

Untitled

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 13:7 توسط سیما |

باد
همیشه یکسان خواهد ورزید
اما نه برای تو ...
آنجا که تو باشی
باد همیشه بی قرار و نابسامان
به فریاد بدل می شود
به سوز دل
و هیاهو
و گم می شود در خرمن بی کرانه گیسوانت ...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 14:2 توسط سیما |

بسان نسیمی از روی خود برخواهم خاست،

درها را خواهم گشود...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 23:22 توسط سیما |

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 10:41 توسط سیما |

در هر حرفی از این نوشته ها، هزار هزار خروار درد است. بس رنجورم و کسی نیست که با او دمی بزنم.
---------------------------------
استفاده از اشعار و تصاویر وبلاگ در صورت ذکر نام سایت مجاز است

Home
Email
Night Skin